پویاروز – ۱۲ اسفند ۱۴۰۴، روزی که قرار بود با روزهای دیگر تفاوتی نداشته باشد، برای «احمد رعنایی» به مرز میان انتظار و ابدیت بدل شد.
احمد، فرزند شهید «محمدباقر رعنایی»، خاطرهی آن روز را با قلبی آکنده از غم و افتخار برایمان روایت میکند.
او از مردی سخن می گوید که سالها پیش، در کوران جنگ تحمیلی، تا پای شهادت رفته بود تا سرنوشت، او را برای ضیافتی بزرگتر نگاه دارد.
در ساعت ۱۱:۳۰ صبح روز ۱۲ اسفند، تقدیر چرخید. محمدباقر رعنایی برای تهیه مایحتاج خانه از منزل خارج شد و احمد، غافل از آنچه در جریان بود، چشم به در دوخت.
ساعتها گذشت و عقربههای ساعت به سمت شب حرکت کردند، اما درِ خانه باز نشد. در همان میان، خبری تلخ در شهر پیچید که پایگاه بسیج «مهاباد» توسط رژیم صهیونیستی و آمریکایی بمباران شده است.
احمد همچنان در انتظار بود، تا این که در ساعات پایانی روز (بین ساعت ۷ تا ۸ شب)، خبر شهادت پدرش تأیید شد.
فراری از مرگ در جبههها
محمدباقر رعنایی، از ایثارگران دوران دفاع مقدس بود. او که روزگاری در خط مقدم جبهه با دشمن دستوپنج نرم کرده بود، خاطرات عجیبی از آن دوران برای فرزندش به یادگار گذاشته بود. احمد از خاطرهای میگوید که در آن، فاصله مرگ و زندگی برای پدرش تنها چند دقیقه بود.
او از پدرش اینگونه روایت می کند که در یکی از سنگرها، عراقیها چنان عرصه را بر آنها تنگ کرده بودند که تا مرز شهادت پیش رفتند. او صحنه دلخراشی را به یاد داشت که در آن هلیکوپتر امدادی برای انتقال مجروحان برخاست و لحظاتی بعد در مقابل چشمانش هدف قرار گرفت و منفجر شد.
پدر احمد با هوشیاری و تلاش فرمانده گروهان در تعمیر یک نفربر خراب به همراه تعدادی از همرزمانش در لحظات آخر از آن مهلکه جان سالم به در بردند.
قسمتی که در «جنگ رمضان» محقق شد
آن روزها، محمدباقر رعنایی جوان، با حیرت از چرایی زنده ماندنش میپرسید و میگفت: «نمیدانم چرا قسمت نبود که آنجا شهید شوم؟» اما حالا فرزندش، احمد، با نگاهی عمیق به این پرسش پاسخ میدهد که او غافل از آن بود که خداوند، تقدیر او را برای میدان دیگری نوشته است و جنگ رمضان، میدانی بود که او سرانجام به آرزوی قلبیاش یعنی شهادت رسید.
امروز، اگرچه داغ فقدان پدر برای احمد رعنایی بسیار سوزناک است، اما او با غروری که در صدایش موج میزند، میگوید که پدرم سرانجام به جایگاه ابدیاش رسید و من، بیش از هر زمان دیگری به او افتخار میکنم.
این روایت، حکایت مردی است که سالها با شهادت زندگی کرد و سرانجام، شهادت بود که به استقبالش آمد.