پویاروز – بی پاسخی از خودم در تکرار می پرسم: مگر میشود خورشید که نور را در امتداد انوارِ امیدآفرینش معنا میکرد، حالا در قابی سرد، بیحرکت در میان امواج خروشان اشکها و فریادها باشد؟
مگر می شود شعر بود و چیزی نگفت؟ مگر می شود عشق بود و دستی تکان نداد؟
آقاجان!
ساعتی که در ساحت قدسیات، مهمان محفلِ شعرت بودم، در برابر نگاه من، زمان از حرکت بازایستاد و تیکتاکِ هستی در سکوت فرو رفت.
آن لحظه، نخستین و آخرین باری بود که شکوه رهبریات را که فراتر از درکِ کلمات بود، از نزدیک لمس کردم.
چقدر خورشید بودی و من، چه ذرّهای ناچیز که در برابر بزرگیات، تنها توانِ رکوع داشت.
چقدر خورشیدتر بودی، آن دم که در حضور نَفَست، هوا از نفس میافتاد.
آقا جان!
میدانم که امروز خیابانها از تپش قلب هزاران عاشق لبریز است. میدانم که ایران امروز بوی بهشت و بوی عطر نامِ تو و شکوه بدرقهای که تاریخ به یاد نخواهد آورد را می دهد.
ولی من در این جغرافیا، تنها به وسعت اتاقِ کوچکم، به وسعت همین واژهها، در سوگ تو نشستهام.
دلم میخواست در میان آن جمعیت بیانتها باشم. میخواستم شانهام را به شانهی سیل خروشان عزاداران گره زده و نامت را آنچنان فریاد بزنم که سقف آسمان فرو بریزد.
نشد که بیایم، اما باور کن، در پهنهی بیانتهای خیالم، در میان خیل خونخواهان عزادارت، برایت زمزمه می کردم:
با «مُشت گره کرده» و در راهی راست
وقتی که خدای عاشقی هم با ماست
از «قائد» و از «شهید» باید دم زد
با پرچم سرخِ عشق «باید برخاست»
من در دلم، بلندترین پلاکاردها را به خونخواهی ات برافراشتم. در دلم پرچمی سرخ به دست گرفتم که نشانهی خونخواهی آرمانهای تو بود تا در تندباد اندوه، با هر نفس سوزانم تکان بخورد و از عشق بیپایان من به راه تو خبر بدهد.
آقا جان!
امروز در قلبم برخاستم.
نه یک بار، که هزاران بار به نشانهی احترام، به نشانهی استواری بر همان مسیری که تو نشانمان دادی، برخاستم.
مشتم را گره کردم تا فریادی باشد که میخواستم از سینهام بیرون بزند و به گوش فلک برسد.
تشییع تو، نه تنها بدرقهی خورشید، بلکه آغاز فصلی تازه در کتاب دل ماست.
تو در تابوت نیستی، بلکه در تکتکِ پلاکاردها، در لرزش پرچمهایِ سرخ، و در مشتهای گرهکردهی کسانی هستی که نام بلندت را مشق میکنند.
خورشید، غروب نمیکند تا رهبرگونه در کالبد فرزندی صالح، جانهای تشنه را در مسیری تازه، گرمابخش باشد.