پویاروز – روزهایی چند از جنگ گذشته، از جنگی که بی خبر آمد، راستش را بخواهی، بی خبر، بیخبر هم نبود، صدایش از دوردست ها می آمد، شب ها که سر بر بالش می گذاشتم، بین خواب و بیداری این جنگ بود که بر آسایش چشمانم سایه افکنده بود، به خواب که می رفتم، رویاهایم جنگی بود.
تا اینکه سایه شونم جنگ آمد، آری مدتی از جنگ گذشته، جنگی که انگار از میان کتاب ها و قصه ها بیرون آمد و به واقعیت تبدیل شد، قصه های گرگ خونخواری که فقط کودکان را می خورد و خونشان را می نوشید تا جان بگیرد، قصه دیو و پری، قصه ی آن مردی که در بیابان راه را گم کرد و به کربلا، به انسانیت رسید.
قصه کربلا، قصه هر روز این جنگ بود و منی که همیشه به ظهر عاشورا فکر می کنم، تمام حق در مقابل تمام باطل( چون منی با چون تویی بیعت نمی کند)چقدر دوست داشتم بودم در آن لحظه و الان هستم، گویی همون قضیه فیزیکی که می گوید تمام لحظات گذشته و حال همزمان وجود دارند، در برابرم مجسم است.
من از کربلا برگشته ام، همراه آن سربازی که پای لانچر دست و پایش را در کربلا جا گذاشت، بدون حسین(ع) بدون عباس بدون علی اصغر…
من در این جنگ سیاوش را دیدم که بی محابا به میان آتش رفت، سوخت و از خاکسترش سیاوشی دیگر پدید امد، رستم را دیدم، هنگام نبردش با سهراب.. گفت می دانم این پهلوان سهراب است اما این جنگ، ای وای جنگ ایران و توران است.
آرش را دیدم بر بلندای البرز کوه که از تیر های کمانش آتش بر می خواست و قلب دشمن را چاک چاک می کرد.
من در این جنگ از تمام تاریخ گذاشتم، کنار سرداران ایرانی نشستم، خنجرخیانتی که بر پشت آریو برزن فرود آمد را دیدم، خون از آن فوران می کرد، خون ایران بود که زمینش را رنگین می کرد، از حمله خونبار مغولان، محاصره اصفهان، شیراز گذشتم.
در تبریز به ستارخان و باقر خان رسیدم که ترانه از خون جوانان وطن لاله دمیده را می خواندند، با چشمان اشکبارم با آنها هم نوا شدم.
به جزیره مجنون رسیدم، مهدی باکری باز هم در تاب و تاب بود، حاج قاسم با آون چهره اهورایی آرامش همیشگیش را داشت.
من از جنگی برگشتم که اهریمنش همون اهریمن قدیمیست و کربلا باز هم شور غوعاست و صدای حسین همچنان در کربلا به گوش می رسد، چون منی با چون تویی بیعت نمی کند.