پویاروز – وسط تابستانی گرم و سوزان در دهه شصت، با ذرتهایی که تازه از مزرعه چیده بودم، به سوی خانه میرفتم، در حیاط، مادرم زغالها را آماده کرده بود تا بلالها را کباب کند، زغالها سرخ و شعلهور بودند و صدای ترقوتروقشان هر لحظه بلندتر میشد، مادرم بلالها و بادبزن را به من سپرد و مشغول کارهای دیگرش شد.
من سرگرم باد زدن بلالها و غرق در صدای دلنشین کباب شدنشان بودم که ناگهان سایهای بالای سرم احساس کردم، مردی بلندقد و خوشچهره با مهربانی گفت:
«دختر کوچولو، نسوزی! مواظب باش»
لباس سبز مخملینی به تن داشت و لحظهای دلم خواست به آن دست بزنم؛ انگار مخمل تنش با روحش یکی بود، پدرم از بلالها تعارف کرد، مرد سبزپوش تشکر کرد و خواست برود، من که محو تماشایش شده بودم، یکی از بلالها را از روی منقل بیرون کشیدم و به دستش دادم، با نگاهی پرمهر به صورتم نگریست و گفت:
«این بلال خوردن دارد!»
آن را گرفت، دستی بر سرم کشید، لبخندی زد و رفت.
این، نخستین دیدار من با یکی از عزیزان سپاه پاسداران بود؛ لحظهای که شیرینیاش هنوز در ژرفترین خاطرات کودکیام جا مانده است، برای منِ کودک چهار یا پنجساله، آن چهره مهربان و لبخند پدرانه هرگز فراموششدنی نیست.
سپاه، نیرویی برخاسته از دل مردم مسلمان ایران است؛ با ایمانی به بلندای البرز و اعتقادی عمیق به قدرت لایزال الهی که قدرتهای شرق و غرب را به سخره گرفته، امروز آنچنان لرزهای بر پیکر دشمنان خونخوار و کودککشان تاریخ انداخته که همه جهان را به ستایش واداشته است.
سپاه عزیز، نور دل مظلومان جهان است؛ سیمرغی که در پهنه آسمان ایران درخشیدن گرفته و خار چشم دشمنان گردیده، خواب راحت را از آنان ربوده و سرافرازی ملت را رقم زده است.
«جنگ رمضان» گواهی روشن بر این حقیقت است؛ جایی که سپاهیان ایران با سلحشوری و دلاوری در برابر دشمنان قسمخورده این سرزمین ایستادند و احترامی جهانی برانگیختند، از آن روز، نگاه افتخارآمیز جهان به ایران و فرزندانش سپاه پاسداران دوخته شد.
امروز، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران بر قله ایمان، ایثار و فداکاری ایستاده؛ حافظ جان مردم و امنیت وطن است و انشاءالله پررهروتر از همیشه، راه خود را ادامه خواهد داد.